قناعت
من گندم قانع بودم
که مرا در زمینهای جوی پایین مزرعه ات کشت کنی
من سرو بلندو بالا
قانع بودم بید مجنون ببینی
من قانع بودم که همیشه تو را خوب تعبیر کنم
وبدیهای تو را مصلحت عشقم بدانم
من قانع بودم به یک انتظار بیهوده
در انتهای جاده ای که می دانستم هرگز نخواهی آمد
وخسته شدم....
از قناعت احمقانه خودم خسته شدم
از جاده یک طرفه عشق خسته شدم
دیگر نه سرو بودم ......نه بید مجنون
نه گندم بودم ونه جو
ماهیتم را در راه این عشق غمگین از دست دادم
خسته شدم وبه یکبار ه پر می زننم

بی خیال
می سپارم دل را به دریا بی خیال
می شمارم لحظه ها را بی خیال
می کشم بر دفتر نقاشی ام
نقش های زشت وزیبا بی خیال
دوره گردی می شوم هرشب چوباد
دست تکرار غزل ها بی خیال
لا به لای آن غزل ها میکشم
سر نوشت خیس خودرا بی خیال
گاه در آشفته بازار دلم
می شوم تنهای تنها بی خیال
بی خبر ازشعر پر تشویش عشق
میکنم خود را تماشا بی خیال
گاه میسازم برای روح خود
نردبانی تا ثریا بی خیال
می زنم کلی تقلا بی خیال
بی خیالم با خود اما با تو
حرف هایی دارم اما بازهم بی خیال
در دنیا پر از مکر وریا
یار باشد یا نباشد بی خیال
نمی کشم ناز تورا دیگر
صدسال هم تنها شوم باز بی خیال
برخورد...
در کلاس ادیبات معلم می گفت جمع من وتو می شود ما
ولی
هرگز نتوانستم من وتو را ما بنویسم
چون
این من می داند
این تو

به هزاران من دیگر قول ما شدن داده
من وتو یک ضمیر مشترک دارد
اما نمی دانم
چرا هر وقت من وتو را جمع می بندند
به چشمان تو برمی خورد
نبض عاشقی...
سر به سر دلم نذار دل دیگه دوستت نداره
می خواد بره برای تو خاطره جا بذاره
نذار پای سرنوشت قصه این جدایی رو
بگو که خوب یادت دادن رسمای بی وفای رو
خط ونشان نکش برام دلم بی تو نمیره
نگو که قسمت این بوده تا دلم آروم بگیره
برو نذار ثانیه هام بیشتر ار این تلف بشه
باغ قشنگ خاطره کویر بی علف بشه
بازم میگی دوستم داری مجبوری تنهام بذاری
خوب میدونم عزیز دل داری بهونه میاری
خودمیونیم آهای خدا چه روز وروزگار
درست تو نبض عاشقی دلهره جداییه



