تبليغاتX
پسرتنهای تنها



مرا دریاب

در چهار فصل زندگی

تودر کدام سال وماه وروز......احساسات را به باد سپرده بودی

که هر روز...به خاطر....خوبیهایم از تو پوزش می طلبیدم

هرروز  باخودم عهد می کردم

که تو را از فردا دوست نداشته باشم

ودیگر نگرانت نباشم

ولی فردا...باز دیوانه تر باز عاشقتر

و باز به خاطر خوبیهایم از تو پوزش می طلبیدم

غرورم را هر دم به تاراج می دادم.....

ودر درون  چون آواری فرو می ریختم

ای باغبان.... داسی بزن....به ریشه منِ گندم

تا نابود شوم تادانه دانه برزمین بپاشم

هیهات گرچه می دانم فردا از این همه دوست داشتن من

 هزار گندم عاشق تر جوانه  خواهد زد

ای گمشده احساس درقرون واعصار..............

مرا دریاب....که بعدازمن چکاوکی برای تومثل من نخواهد خواند

وسرو وصنوبری نگران تو نخواهد بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:50 توسط داود |